تبليغاتX
قلم ، ودیعه عشق، امانت آدم درزبان خداست.

قلم ، ودیعه عشق، امانت آدم درزبان خداست.

امید ..............آزادی ...................خیال واهی

سلام

روزهای زیادی و نه شاید بهتره بگم ماه های زیادی هست که چیزی ننوشتم

این  ننوشتن نمیدونم از سر تردیده از نا امیدی و شاید از اینکه بی اثر باشه اما ترجیح دادم ننویسم

گاهی واقعا سکوت سرشار از نا گفته هاست

دیدن ظلمهایی که این روزها وارد میشه نوشتن که سهله حتی نفس کشیدن رو غیر ممکن کرده

دیدن جوانهایی که پر از آرزوها بودن و حالا تبدیل شدند به یه آدم عصبی به یه انسان پرخاشگر که دیگه

نه شبیه آدم هستند و نه شبیه انسان

 

چند ماهی میشه اینقدر صحنه های دلخراش دیدم و اینقدر مطالبی خوندم که دل هر بنی بشری رو

میسوزونه که دیگه نفس کشیدن رو حروم میدونم

کاش توی این روزگار یه میرزای شیرازی مانندی ما داشتیم تا نفس کشیدن رو تحریم میکرد

یه زمانی وقتی یه عموی پیر رو در اثر کهولت سن و بیماری از دست دادم احساس میکردم دارم خفه

میشم حس میکردم وای چقدر مرگ بده چقدر ناجوانمردانه هستش اما این چند ماه اینقدر دوست و

آشنا و هم وطن و به تعبیر من هم نفس رو از دست دادم که به قشنگیه مرگ عموی پیرم ایمان آوردم

 

یه سری از دوستان میگن تو افسرده شده ای این چند ماه این روزا دارم فکرمیکنم  حق با اوناست من که

عاشق کارم بودن حتی انگیزه سر کار رفتن رو هم از دست دادم

به قول دوست خوبم رضا  تو این زمان ما حتی نمی تونیم عاشق بشیم زندگی که بماند

دیگه نمیدونم چی باید گفت فقط اینکه

 

آزادی و آزادی طلبی بزرگترین عاملی است که انسان را از جمود و  خواب

و عبودیت در برابر قدرتهای خارجی نجات داده است

 

                                  دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در  پانزدهم اسفند 1388ساعت 12:51  توسط شبدرِ   | 


بیا و برایم

نامه بخوان

بیا و برایم

ناله بخوان

بیا و برایم

لالایی بخوان

تو بیا
، برایم آیه بخوان ...

 

این روزگار بی‌صاحب

امانم را بریده است
...

امان امان سر دادن هم

چاره این روزگار تلخ نیست
...

 

ای صاحب آدینه‌ها

ای ناجی

بیا و مرهم باش

مرهمِ من و
، من‌هایی که تو را محبت می کنند

من و
، من‌هایی که تو را نردبان نکرده‌اند

مرهمِ من و
، من‌هایی که هنوز آبروی خویش را، آبروی تو می‌دانند ...

اما دست‌هاشان هنوز پاک مانده است

بمانند شکوفه‌های سیب

و هنوز سیب‌هاشان را

با دست‌های خالی

تقسیم می کنند
...


از سرپناهی آسمان

در این شب‌های بی‌کسی

خسته شده‌ام
...

می‌خواهم در زیر چتر تو، قلمم را برقصانم ...

بدون ترس ...

بدون سرشکستگی ...

 

بیا که از روزگار بی‌تو

حرف‌ها و دردها
، بسیار دارم ...

بیا ...

بیا و، مرهم باش ...

 
 


 

آرام باش عزیز من، آرام باش

حکایت دریاست زندگی

گاهی درخشش آفتاب
، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی

گاهی هم فرو می‌رویم
، چشم‌های مان را می‌بندیم، همه جا تاریکی
 
است،

آرام باش عزیز من

آرام باش

دوباره سر از آب بیرون می آوریم

و تلالو آفتاب را می بینیم

زیر بوته ای از برف

که این دفعه

درست از جایی که تو دوست داری
، طالع می شود ...

 
+ نوشته شده در  بیست و چهارم آذر 1388ساعت 15:16  توسط شبدرِ   | 

 

تو خود حدیث مفصل بخوان ...............

«الذین آمنوا و لم یلبسوا إیمانهم بظلم

(سوره انعام ج آیه 82).

آنان که به خدا ایمان آورده اند و ایمانشان را با ظلم نیامیختند، آنان را ایمنی و آسایش است و همانا

ایشان از هدایت شدگانند.

این جمله در حقیقت، جوابی است که حضرت ابراهیم علیه السلام در استدلال خود با مشرکین اختیار

کرده است زیرا قبلا از آنها پرسیده بود شما به ایمنی سزاوارترید یا من ؟ و بدون آنکه منتظر پاسخشان

شود خود جوابی دندان شکن به آنها می‏دهد که تنها کسانی ایمن خواهند بود که ایمان خود را با ظلم و

تجاوز از حد نیامیختند.

به هر حال از آیه استفاده می‏شود که امنیت و سعادت جزء خواص و آثار قطعی ایمان است، البته به شرط

اینکه ایمان انسان با ظلم و تجاوز پوشیده نشده باشد. و مطلب دیگری که از آیه شریفه استفاده

می‏شود این است که اصل ایمان همواره با هر انسانی وجود دارد زیرا جزئی از فطرت و وجدان درونی او

است، پس آنان که کافرند یا از خدا بدورند، در حقیقت وجودشان، ایمان هست ولی آن را با گناه‏ها (که

مشخص ترین نمودار ظلم و تجاوز است) می‏پوشانند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  نهم شهریور 1388ساعت 15:13  توسط شبدرِ   | 


 

خانمانـسوز بود آتـش آهـی گاهـی
 

ناله‌ای میشکند پشت سپاهی گاهی


گر مقـدّر بشود سـلک سـلاطین پویـد
 

سالک بی خـبر خفـته براهــی گاهی


قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود
 

به عزیزی رسد افتـاده به چاهی گاهی


هستی‌ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق
 

آتـش افروز شود برق نگـاهی گاهی


روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع
 

رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی


عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب
 

بنشیند بر ِ گل،
هرزه گیـاهی گاهی


چشـم گریـان مرا دیدی و لبخـند زدی
 

دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی


اشک در چشـم،
فریبـنده‌ترت میـبینـم

 


در دل موج ببـین صورت ماهی گاهی



زرد رویـی نبـود عیـب،
مرانم از کوی


جلـوه بر قریه دهد،
خرمن کاهی گاهی



دارم امیّـد که با گریه دلـت نرم کنـم


بهرطوفانزده،
سنگی است پناهی گاهی



معینی کرمانشاهی

 

 


 

از ما چنان كه باید و شاید

كاری نرفته است

 

اینك كه پای رفتنمان نیست

بی تاب و بی توان

یعنی كه تاب نیست
،

توان نیست

هنگام برگذشتنمان نزدیك

دیگر زمان ماندنمان نیست

تنها

چشم امید ما به شما مانده ست

ای سروهای سبز جوان

ای جنگل بزرگ جوانان سروقد

 

گفتیم با بطالت پدر از بیم

بیعت نمی كنیم و

نكردیم

 

اما بر جمع ما چه رفت

كه مفتون شدیم و راه

راندیم بر تباه

 

دیدیم

اینجا نه رستگاری

كه هول زار تباهی بود

پایان سر به راهی

 

آری
، دریغ، عقربه ی ساعت زمان

راهی به بازگشت ندارد

 

اینك رسیده ساعت ما
،

تنها

چشم امید ما به شما مانده ست

ای سروهای سبز جوان

ای جنگل بزرگ جوانان

 

تا استوارتر به بر آئید

و همصدا بسرائید
:

«
ما سروهای سبز جوانیم

در چار فصل سال

سرسبز و سرفراز می مانیم
»

چشم امید ما به شما مانده ست

 

گر ابرهای تیره سفر كردند

و نور روشن فردا را دیدید

از ما به مهربانی یاد آرید

از ما كه در تمام شب عمر

در جستجوی نور سحر پرسه می زدیم

 

در خاطر آرزوی ما را

بسپارید

از ما به مهربانی

یاد آرید !
...


حمید مصدق

 
 


 

در قرن های دور

 
در بستر نوازش یك ساحل غریب

- زیر حباب سبز صنوبرها -

همراه با ترنم خواب آور نسیم

از بوسه های پر عطش آب و آفتاب
،

در لحظه ای كه ، شاید

یك مستی مقدس

یك جذبه
، یك خلوص

خورشید و خاك و آب و نسیم و درخت را

در بر گرفته بود
،

موجود ناشناخته ای ، در ضمیر آب

یا روی دامن خزه ای
، در لعاب برگ

یا در شكاف سنگی
،

در عمق چشمه ای ،

از عالمی كه هیچ نشان در جهان نداشت ،

پا در جهان گذاشت

 

فرزند آفتاب و زمین و نسیم و آب

یك ذره بود
اما

جان بود ، نبض بود . نفس بود .

قلبش به خون سبز طبیعت نمی تپید

نبضش به خون سرخ تر از لاله می جهید

 

فرزند آفتاب و زمین و نسیم و آب

در قرن های دور

افراشت روی خاك لوای حیات را

تا قرن های بعد

آرد به زیر پر
، همه كائنات را !

 

آن مستی مقدس

آن لحظه های پر شده از جذبه های پاك

آن اوج
، آن خلوص

هنگام آفرینش یك شعر
،

در من هزار مرتبه تكرار می شود .

ذرات جان من

در بستر تخیل گسترده تا افق

- آن سوی كائنات -

زیر حباب روشن احساس

از جام ناشناخته ای مست می شوند
.

دست خیال من

انبوه واژه های شناور را

در بیكرانه ها پیوند می دهد
.

 

آنگاه شعر من

از مشرق محبت
،

چون تاج آفتاب پدیدار می شود .

 

این است شعر من

با خون تابناك تر از صبح

با تار و پود پاك تر از آب !

 

این است كودك من و
، هرگز نگویمش

در قرن های بعد
، چنین و چنان شود ،

باشد ، شبی طنین تپش های جان او

با جان دردمندی
، همداستان شود .

فریدون مشیری

 


 

اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو

ای بغض گل انداخته
، فریاد خطر شو

ای روی برافروخته
، خود پرچمِ ره باش

ای مشت بر افراخته
، افراخته تر شو

ای حافظِ جانِ وطن
، از خانه برون آی

از خانه برون چیست که از خویش به در شو

گر شعله فرو ریزد
، بشتاب و میندیش

ور تیغ فرو بارد
، ای سینه سپر شو

خاک پدران است که دستِ دگران است

هان ای پسرم
، خانه نگهدارِ پدر شو

دیوارِ مصیبت کده یِ حوصله بشکن

شرم آیدم از این همه صبرِ تو
، ظفر شو

تا خود جگرِ روبهکان را بدرانی

چون شیر در این بیشه سراپای
، جگر شو

مسپار وطن را به قضا و قدر ای دوست

خود بر سرِ آن
، تن به قضا داده، قدر شو

فریاد به فریاد بیفزای
، که وقت است

در یک نفس تازه اثرهاست
، اثر شو

ایرانی آزاده! جهان چشم به راه است

ایرانِ کهن در خطر افتاده
، خبر شو

مشتی خس و خارند
، به یک شعله بسوزان

بر ظلمتِ این شامِ سیه فام
، سحر شو

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  هشتم مرداد 1388ساعت 20:22  توسط شبدرِ   | 


درس معلم

در کلاس روزگار

درسهای گونه گونه هست

درس دست یافتن به آب و نان

درس زیستن کنار این و آن

درس مهر

درس قهر

درس آشنا شدن

درس با سرشک غم ز هم جدا شدن

در کنار این معلمان و درسها

در کنار نمره های صفر و نمره های بیست

یک معلم بزرگ نیز

در تمام لحظه ها تمام عمر

در کلاس هست و در کلاس نیست

نام اوست : مرگ

و آنچه را که درس می دهد

زندگی است ...


فریدون مشیری

 

 


 

ناودانها شر شر باران بی صبری است

آسمان بی حوصله ،
حجم هوا ابری است

کفشهایی منتظر در چارچوب در

کوله باری مختصر لبریز بی صبری است

پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد

در تب دردی که مثل زندگی جبری است

و سرانگشتی به روی شیشه های مات

بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "
...

 

قیصر امین پور
 
 
 
 


تنها نگاه بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم

اما نه
 

گاهی كه از تب هیجان ها

بی تاب می شدیم

 
گاهی كه قلبهامان

می كوفت سهمگین

گاهی كه سینه هامان

چون كوره میگداخت

دست تو بود و دست من این دوستان پاك

كز شوق سر به دامن هم میگذاشتند

وز این پل بزرگ

پیوند دست ها

دلهای ما به خلوت هم راه داشتند

یك بار نیز

یادت اگر باشد

وقتی تو راهی سفری بودی

یك لحظه وای تنها یك لحظه

سر روی شانه های هم آوردیم

با هم گریستیم

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

ما پاك زیستیم

ای سركشیده از صدف سالهای پیش

ای بازگشته از سفر خاطرات دور

آن روزهای خوب


تو آفتاب بودی

بخشنده پاك گرم

من مرغ صبح بودم

مست و ترانه گو

اما در آن غروب كه از هم جدا شدیم

شب را شناختیم

در جلگه غریب و غم آلود سرنوشت

زیر سم سمند گریزان ماه و سال

چون باد تاختیم

در شعله شفق ها

غمگین گداختیم

جز یاد آن نگاه تبسم

مانند موج ریخت بهم هرچه ساختیم

ما پاك سوختیم

ما پاك باختیم ...

ای سركشیده از صدف سالهای پیش

ای بازگشته ای خطا رفته

با من بگو حكایت خود تا بگویمت

اكنون من و توایم و همان خنده و نگاه

آن شرم جاودانه

آن دست های گرم
 

آن قلبهای پاك

وآن رازهای مهر كه بین من و تو بود

ماگرچه در كنار هم اینك نشسته ایم

بار دیگر به چهره هم چشم بسته ایم

دوریم هر دو دور

با آتش نهفته به دلهای بیگناه

تا جاودان صبور

ای آتش شكفته اگر او دوباره رفت

در سینه كدام محبت بجویمت

ای جان غم گرفته بگو دور از آن نگاه

در چشمه كدام تبسم بشویمت ! ...


فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:3  توسط شبدرِ   |